|
طرحی از جمعیت دانشجوئی- مردمی امام علی (ع)
|
با سلام
دومین همایش طرح فاطیما
روز سه شنبه 3 آبان 1390 ساعت 15
سالن شهید مطهری - دانشکده علوم ارتباطات دانشگاه علامه
تقاطع بزرگراه همت و خیابان شریعتی، خ داوود گل نبی، نرسیده به میدان کتابی
با سلام
جلسه عمومی طرح فاطیما و هماهنگی های لازم جهت برگزاری همایش،
روز سه شنبه 19 مهر ماه ساعت 16 در خانه علم دروزاه غار به آدرس
مترو شوش- خ خیام جنوبی- ک آذر- بن بست دوم- پلاک 5- درب آبی رنگ
برگزار میشود علاقه مندان به فعالیت در طرح و همکاری در برگزاری همایش راس ساعت مقرر در خانه علم حاضر شوند
خیابان سایه ای ندارد، هرم گرما تنها چیزی است که نصیب عابران خسته و کلافه در داغترین ساعات روز های پایانی تیر ماه می شود. کنار خیابان منتظر تاکسی هستم، گرما کلافه ام کرده، دختر نوجوانی کنار خیابان ایستاده، بیشتر از سنش آرایش کرده، خیلی تند و ناشیانه، لباس کوتاه و تنگی به تن دارد، و گویی با نگاه مضطربش در خیابان به دنبال چیزی است، به بهانه گرفتن تاکسی نزدیک تر می روم، نگاهی می کند، بی تفاوت، نگاهش به ماشینهاست، چند ماشین توقف می کنند، کمی صحبت می کند و... می روند، هیاهوی خیابان گوشم را پر کرده، صدایش را نمی شنوم، کمی نزدیک تر می شوم، سرش را از پنجره جلوی ماشین داخل می برد، بحث می کند و با دست اشاره می کند که برو.. نزدیک می روم و ساعت را می پرسم، نگاه می کند، خسته و کلافه جلوه می کنم،
- مسیرتون کجاست؟ می تونیم یه دربست با هم بگیریم
با تعجب نگاه می کند و بی اینکه جوابی دهد سر میچرخاند، فکر می کنم چقدر حرف احمقانه ای زدم، اما این تنها راه نزدیک شدن به او بود که در لحظه به ذهنم رسید
- می خواین با هم یه دربست بگیریم؟
- برو خانوم مزاحم نشو..
ماشین بعدی که ترمز می کند، با شیطنت نگاهش می کنم، در کسری از لحظه گویی اعتماد می کند، شاید هم تصمیم می گیرد بازی ام دهد،
- کجا میری؟
- نزدیک ترین ایستگاه مترو.
- خب بعدش؟
- با مترو می رم تا نزدیکیه خونه مون، شما چی؟ مسیرتون کجاست؟
بی اینکه سوال کنم
می گوید
- مسیرم معلوم نیست، هر جا بشه میرم
- از خونه زدی بیرون؟
- چیه خانوم مأموری؟ یا شکارچی؟
- هیچ کدوم،
- آره جون ... منم باور کردم،
- خودت راضی شدی با هم بریم
- غلط کردم برو بذار باد بیاد،
با سماجت می پرسم
- چند سالته؟
رویش را گردانده، دوباره می پرسم،
- چه فرقی میکنه، 50 سالمه،
با شیطنت می گویم
- چه خوب موندی ها،
می خندد، ولی به روی خودش نمی آورد، تصمیم می گیرم از آن گرمای نفس گیر فرار کنم و از سر این دخترک و کاسبی اش دست بردارم، اما به محض اینکه این تصمیم را می گیرم، بر می گردد،
- بی خیال کاسبی شم میری؟
- کجا؟
- خونه تون.
- تو بی خیال شو بیا بریم تو این پارک یه چیزی بخوریم،
- تو حالت خوبه؟
- آره چه طور؟
نگاه عاقل اندر سفیهی می کند و
- خب بریم...
- اسمت چیه؟
- فاطمه
نمی دانم چرا، ولی می گوید
- می خوام برات درد دل کنم، چون می دونم دیگه نمی بینمت،
- از کجا می دونی؟
- می دونم دیگه،
- ولی دنیا کوچیک تر از این حرفاسا، یه هو دیدی فردا دوباره جلوت سبز شدم،
- خیالی نیست، حوصله داری؟
- آره چرا که نه، سرا پا گوشم به یه شرط،
- چی؟
- بهم دروغ نگی.
- من زندگی م یه دروغ بزرگه
شروع می کند...
فاطمه، فاطمه چقدر تنهایی، می گوید و میشنوم، از تنهایی، از توهین، از تحقیر، از بی مرامی ها، نامردی ها، از پدر و مادری که حالا 4 سال است خبری از آنها ندارد، می گوید و می شنوم، داستان زندگی آدمها چقدر شبیه هم است، چقدر دردها مثل همند، چقدر آدمها تنهایند، چقدر آدمها بی رحمند، چقدر ...
حالا هوا کمی خنک شده، پارک کمی شلوغ، وفاطمه روی نیمکت به درخت روبرو خیره شده
- چرا اینا رو به من گفتی؟
- همون موقع که حواست به من بود فهمیدم که منو زیر نظر داری، اما شبیه مأمورا نبودی، حس کردم شبیه منی، نمی دونم شایدم مأموری ولی دیگه مهم نیست
برایش می گویم که من مأمور نیستم اما طرحی با نام فاطیما را در یک جمعیت دانشجوئی داریم، به همین خاطر کنجکاو شدم و سعی کردم به او نزدیک شوم، راجع به طرح برایش گفتم و اجازه خواستم تا داستان زندگی اش را بنویسم اما گفت
- گوشهات شنید کافیه، نمی خواد بنویسی
- از کاسبی هم که افتادی
- بی خیال عوضش کلی سبک شدم، تو دیگه منو نمی بینی
تلاشم برای داشتن راه ارتباطی و شماره تماس بی نتیجه می ماند، فاطمه رفت، با نگاه سنگین و پر معنایی که چند شب است که خوابم را آشفته...
آفتاب هنوز بالا نیامده، رگه هایی از خورشید خود نمایی میکند و نورش را به رخ سیاهی شب میکشد که با آمدنم کارت تمام است و بار و بندیلت را باید به پشت کوهها ببری که من صبحی پر از روشنی ام ، جدالی برپاست میان تاریکی و روشنی، اما در گوشه خرابه ای، در کنار سگی نیمه جان، جسمی رنجور حرکت میکند، جسمی خسته و خمیده، دور تا دور خرابه برفی نشسته، " سردم بود، میلرزیدم، یه سگ نیمه جون افتاده بود یه گوشه، از گرمای بدنش یه کم گرم میشدم، تا صبح کنار اون خوابیدم که از سرما نمیرم" اینها را دخترک میگوید و گوشه ای را کنجکاوانه مینگرد، گویی به دنبال پاسخ این سوال است که چگونه زنده مانده و سیاهی شب را به سپیدی صبح تحویل داده، گویی به دنبال خاطرات گم شده اش میگردد.
" بهم میگفتن مواد مصرف نکن، منم میگفتم اگه مواد نزنم چه جوری تو این سرما بدون یه سقف بالا سرم طاقت بیارم سرما رو؟ " هنوز خسته است، از دردها و رنج هایی که گویی تمامی ندارد، نمیدانم او مقصر است یا دیگران؟ جامعه یا خانواده؟ اما میدانم که برای سقوط هر کسی مقصر باشد انکه دستی برای یاری بلند نکند مقصر تر است، او که دست و پا زدنش را میبیند و فریادی نمیشود به گوشهای سنگین تاریخ گناهی به غایت نا بخشودنی تر دارد، " وقتی از خواب بیدار شدم چشمهام جایی رو نمیدید، بدنم کرخ شده بود، فکر میکردم مُردم، دور تا دورم برف بود، دوست داشتم یه ذره گرما بهم برسه " شاید داستان دخترک کبریت فروش و آتش گرفتن ارزوهایش بر روی شعله های کم جان کبریت تصویری باشد که تک تک ما در ذهن کودکی هایمان داریم، دختری کوچک که گرما و خانه ای امن آرزوی آخرین لحظات شب سرد زندگیش میشود و او یک به یک کبریت ها را به اتش میکشد تا شاید زنده بماند، اما .... آرزوها میشوند شعله های اتش و دخترک پر میشکد، اما وقتی که از شب سرد آن بیغوله میگوید چیزی از کبریت هایی که برای آتش گرفتن آرزوهایش شعله ور میشوند نمیگوید، گویی که روزها قبل تر در میان شعله هایی که او را نئشه میکرده آتش گرفته یک به یک اروزهایش " نمیدونم چند ساعت طول کشید تا تونستم از جام بلند شم و بیام بیرون از اون بیغوله، اون سگ مرده بود، پاهام توان نداشت که بتونم بیام بیرون، میخواستم برم از گرمای خورشید جون بگیرم، خمار بودم، اون خرابه خیلی دور بود باید جون میگرفتم تا بتونم خودمو به یه جایی برسونم ، هنوزم نمیدونم اون شب رو چه جوری صبح کردم، نمیدونم چرا زنده موندم، نمیدونم ...."با انگشتهایش بازی میکند، گویی چیزی را پنهان میکند، گویی فرار میکند، گویی میجورد خاطراتش را تا شاید خاطره ای شیرین بیایبد، و قرارمان میشود روزی دیگر تا شاید خاطره ای شیرین بیابد یا بسازد در این فاصله، خاطره... نمیدانم چیست ... اما میدانم که زندگی حتی در این مورد هم تلخش را نصیب او ساخته....
ف.ق تیر ماه 1390

تعجب كردی!؟... میدانم در كسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم
شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه كبیره ای…! میدانم كه میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام....
راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد كه نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند !!اما اگر همان زن كلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردواز یك تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟
تن در برابر نان ننگ است
بفروش ! تنت را حراج كن… من در دیارم كسانی را دیدم كه دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان
شرفت را شكر كه اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین
شنیده ام روزه میگیری،
غسل میكنی،
نماز میخوانی،
چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،
رمضان بعد از افطار كار می كنی،
محرم تعطیلی.
من از آن میترسم كه روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه كنم، زهد را بساط كنم، غسل هم نكنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نكنم!
فاحشه!!!… دعایم كن"
منبع:http://www.facebook.com/notes/khavaran-imam-ali/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-
%D9%81%D8%A7%D8%AD%D8%B4%D9%87/115044725247792
دعايمان كن
باران من
باران زلال و تنهایم
باران خسته از نامردمی ها
باران دلم تنگ است برایت
برای خنده هایت
باران روزی که از خواب چند روزه ات گفتی دلم لرزید
که مبادا مادر تو را هم اسیر کرده باشد
باران چشمانت را خندان میخواهم نه خمار
باران دلم میگیرد از استعداد بی نظیرت
دلم میگیرد که انتخابی نداری جز جای پای مادر
دلم میگیرد وقتی که میگویی که نمیذارن ....
اما چقدر خنده هایت شادم میکند و غمگین
شاد از شادی ات و غمگین از اینکه دوامی ندارد خنده ات
دوامش تا لحظه ایست که از در بیرون میروی
لعنت به درهای همیشه باز و دهانهای گرسنه گرگان
لعنت به چشمان نا پاک بی رحمانی که تنها خود را میبینند
باران دلم باریدن میخواهد
بر سر این شهر سیاه
دلم گرفته باران
دلم از روزی که چشمانت دگرگونه بود لرزید
دلم باران میخواهد
طراوت میخواهد
شادی میخواهد
دلم را دریاب باران...
خسته ام از اين همه عدالت...!!
از جامعه ای که سزای خیانت در آن برای مرد ، توجه بیشتر و
برای زن سنگسار است .......
امروز روز جهانی زن بود
این روز رو گرامی میداریم
همین...
نمیدونم این متن نوشته کیه؟ اما با احترام به نویسنده اینجا میذارمش
بابا آب داد
بابا نان داد
بابا فقط آب داد و نان داد، مامان عشق داد
بابا گول شيطان را خورد و شناسنامه اش چند بار پر شد. پر شد، خالی شد
خالی نشد.خط خورد. زن ها خط خوردند، مادر ها خط خوردند
دخترها زن شدند، زن ها مادر شدند و خط خوردند
و بابا چون حق دارد، آب می دهد. نان می دهد.
مامان، زوجه
مامان، ضعيفه
مامان، عفيفه
مامان غذا پخت، بابا غذا خورد. مامان لباس را اتو کرد، بابا لباس را پوشيد و
رفت بيرون ...مامان ظرف شست، بابا روزنامه خواند.
بابا روزنامه خواند و اخبار دنيا را فهميد ولی نفهميد مامان غم دارد
بابا اخم کرد. بابا فحش داد.آخر بابا ناموس دارد .پشت سر ناموسش حرف بود.
مامان، کار
مامان، پيکار
مامان، تکرار. مامان، بيدار. مامان، دار، سنگ مامان،شهلا.مامان، دلارام.
مامان،افسانه،ليلا
بابا نان می دهد و فوتبال خيلی دوست دارد
بابا رونالدو را از مامان بيشتر دوست دارد
بابا می خوابد، مامان می خوابد. مامان می زايد. مامان با درد می زايد. مامان
شير می دهد، بزرگ می کند، حقير می شود، پير می شود
بابا زن گرفت. صيغه بابا برای مامان طلا گرفت. مامان بغض کرد
مامان رفت. صيغه يعنی رفتم، رفتی، رفت ... مامان برگشت
کسی با بابا کار ندارد. بابا حق دارد. حتی اگر شب ها هم نيايد ولی مامان بايد
با آبرو باشد
د. من ساکت باشم. زن ساکت باشد و مرد آب بدهد، نان
بدهد
بابا "پرسپوليس" را دوست دارد
بابا "آنجلينا جولی" را دوست دارد
مامان، کار
مامان، پيکار
مامان، سرشار از پيکار
مامان، زندان، بيمار، تب دار
بابا خانه دارد، ماشين دارد، ارث دارد، غرور دارد ، زور دارد
مامان روسری دارد ولی ديگر هيچ چيز ندارد. مامان فقط حق مهريه دارد، حق نفقه
دارد، حق آزادی دارد. پس بايد ساکت بماند حتی اگر مهريه ،نفقه و آزادی ندارد.
بابا کله پاچه را از زن های زير پل هم بيشتر دوست دارد
مامان خدا را دوست دارد ولی نمی دانم آيا خدا هم او را دوست دارد ؟ پس چرا
مامان تب دارد؟! بابا نمی بيند
نمی بيند که مامان غم دارد، درد دارد
باباهای اينجا هيچ وقت نمی بينند
بابا فقط آب می دهد، نان می دهد و می رود و ما هر روز،
بايدخدا را شکر کنيم...روزی هزار بار
مساله حقوق زنان فقط مربوط به زنان نيست، مربوط به تمام زندگي ماست
"سحرگاهان، عیسی باز به صحن معبد آمد. در آنجا مردم همه بر وی گرد آمدند؛ و او نشسته، به تعلیم ایشان پرداخت. در این هنگام، علمای دین و فَریسیان، زنی را که در حین زنا گرفتار شده بود آوردند، و او را در میان مردم بهپا داشته، به عیسی گفتند: «استاد، این زن در حین زنا گرفتار شده است. موسی در شریعت به ما حکم کرده که اینگونه زنان سنگسار شوند. حال، تو چه میگویی؟» این را گفتند تا او را بیازمایند و موردی برای متهم کردن او بیابند. امّا عیسی سر بهزیر افکنده، با انگشت خود بر زمین مینوشت. ولی چون آنها همچنان از او سؤال میکردند، عیسی سر بلند کرد و بدیشان گفت : «از میان شما، هر آنکس که بیگناه است، نخستین سنگ را به او بزند.» و باز سر به زیر افکنده، بر زمین می نوشت. با شنیدن این سخن، آنها یکایک، از بزرگترین شروع کرده، آنجا را ترک گفتند و عیسی تنها بهجا ماند، با آن زن که در میان ایستاده بود. آنگاه سر بلند کرد و به او گفت: «ای زن، ایشان کجایند؟ هیچکس تو را محکوم نکرد؟» پاسخ داد: «هیچکس، ای سرورم.» عیسی به او گفت: «من هم تو را محکوم نمیکنم. برو و دیگر گناه مکن.»"
انجیل یوحنا
بودا به دهی سفر كرد . زنی كه مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد . بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانهی زن شد . كدخدای دهكده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت : «این زن، هرزه است به خانهی او نروید » بودا به كدخدا گفت : « یكی از دستانت را به من بده» كدخدا تعجب كرد و یكی از دستانش را در دستان بودا گذاشت . آنگاه بودا گفت : «حالا كف بزن» كدخدا بیشتر تعجب كرد و گفت: « هیچ كس نمیتواند با یك دست كف بزند»
بودا لبخندی زد و پاسخ داد : «هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این كه مردان دهكده نیز هرزه باشند . بنابراین مردان و پولهایشان است كه از این زن، زنی هرزه ساختهاند .»
نام خانوادگی : بی خانمان
محل تولد : زندان زنان
تاریخ تولد : روزی در تاریخ
میخواهم از باران بنویسم
بارانی که سمبل پاکی و عشق است، باران همیشه برایم عطر عاشقی داشته، حالا هم...
باران را دوست دارم، حالا هم...
بارانی که می گویم زلال است همچون کودکان
ناشیانه محکوم می کند دیگران را اما ذره ای دور نیست از حقیقت حرفهایش
باران چشمانی دارد که همیشه می ترساندم
دنیایی را برایم میگشاید وقتی با سکوت فقط می بارد بر چشمان پر پرسشم
باران را می گویم
سکوتش پر از حرف است
زیر باران که می رویم تلو تلو خوران تسلیم خماری می شود وقتی که من نئشه ام از عطر پاکی باران
کم حرف می زند اما وقتی میگوید ساعتها به جمله اش فکر می کنم
از باران خواهم نوشت...
میخواهم بر این صفحات ببارد و برکت بخشد بر یکی از حقیقی ترین صفحات دنیای مجاز
خونم را بریز و تنم را زخم بزن، اما بدان که به روحم آسیبی نمی رسانی و آن را نابود نمی سازی.
تنها بودم، در میان چنگال بی رحم روزگار هرچه فریاد زدم فریاد رسی نبود، مردم برای تماشا جمع شده بودند، من فریاد می زدم، یاری می طلبیدم، اما گویی تماشای مرگ تدریجی ام و ملامت کردنم برای تماشاچیان سهل تر از دست یاری بلند کردن به سویم بود، با نگاههای پر از سرزنش تماشایم می کردند، من هر روز و هر لحظه تحلیل می رفتم اما باز هم تماشا چیان تازیانه نگاهشان را نثارم می کردند، ای کاش نمی دیدند، تا من تنها فشارهای جانفرسای دیو زندگی را تحمل می کردم، آنها که دیدند و خود را به ندیدن زدند ، آنها که مرا در دادگاه نگاههای خود محاکمه کردند، آنها که مرا محکوم به حبس ابد در مرداب تنهایی کردند، و تلاشهای من به جز فرو رفتن نتیجه دیگری نداشت، آنها که مرا ندیدند آنها که ... همگی در مرگ من سهیم اند، هر کدام به شکلی قطره ای در جام شوکران من ریختند و منتظر ماندند تا جان من به تدریج از جسم زخمی ام خارج شود، کاش این شوکران زندگی زود تر اثر کند و رهایم سازد از این بند، کاش هرگز مادرم از میلادم خوشحال نمی شد، کاش پدری نداشتم، کاش نمی دیدم که پدرم مرا زندانی غیرتی ساخته که اکنون مرگم را می پذیرد اما آزادی ام را نمی پذیرفت...
من دختری هستم تنها در شهری خاکستری، هر روز که خیابان های داغ منتظر قدمهای خسته ام می شوند، من انتظار می کشم تا خیابان دهان باز کند تا نه من باشم و نه آهن قراضه هایی که نقابی شده اند برای پوشاندن دندانهای تیز و چشمهای دریده صاحبانشان، از خیابان متنفرم، از اینکه مرا با این پسوند می شناسند متنفرم ، من از تمامی کسانی که مرا با نگاهشان به دوزخ می برند و مجازات می کنند و فردوس را برای خویش می طلبند متنفرم، من از نگاهها متنفرم، از چشمها، وقتی که یکی از همین چشمهای گستاخ و چندش آور از من خواست تا عینک سیاهم را در خانه از چشم بردارم، می خواستم بگویم من از تو متنفرم، اگر این سیاهی را بردارم تو مرا خواهی دید، دردم را و تنهایی ام را خواهی دید، تو خواهی دید که من تا چه حد تنهایم، تو خواهی دید که از تو متنفرم، خواهی دید که اگر ذره ای جرات داشتم تو حالا زنده نبودی، من هرگز چشمانم را برایت عریان نخواهم کرد.
مرا بی نام و نشان در جایی دفن کنید که مادرم بر مزارم نیاید، روزهایی بود که حسرت آغوشش مرا به قهقرای نابودی برد و او نبود، می خواهم پس از مرگ آسوده باشم، پدرم را بر مزارم راهنمایی نکنید، شاید آنجا هم مرا به بند غیرت اسیر سازد و آسودگی ام را سلب کند یا شاید مرا به اجبار به عقد پسر تاجری در آورد تا سرمایه اش را بیمه کند، مرا تنها به خاک سپارید، نامی از من حتی بر سنگی حک نکنید، من از پسوند خیابانی متنفرم، می دانم در دیار دیگر مرا ناعادلانه قضاوت نمی کنند، می دانم که آنجا گوهر وجودم را خواهند دید، آنجا من تنها نیستم.
من از این شهر تنها یک یادگار دارم، آن را با خود نمی برم، چرا که تنفرم را به پیشگاه مهربانی و عشق نخواهم برد، من نفرتم را با خود نمی برم، آن را برای شما می گزارم، چرا که در تمام روزهای تنهایی ام از من متنفر بودید، نفرتتان را در عمق نگاهتان دیدم، جانم آتش گرفت از اینکه هر چه تلاش کردم تا دوستتان داشته باشم نخواستید. من تمام عشقم را با خویش می برم، تنهایی هایم هم از آن شما، می دانم که آنجا به کارم نمی آید، اینجاست که لحظه به لحظه تنهایی را با جان می توان لمس کرد.
من می روم، اما در این وصیت نامه چیزی به شما می گویم، اگر روزی دختری تنها را دیدید که نگاهش را به نگاهتان دوخته، لحظه ای تأمل کنید، لحظه ای قبل از اینکه مجازاتش کنید، قبل از اینکه محکومش کنید، شاید او یک قربانی باشد، شاید نا خواسته به این راه آمده باشد، شاید اگر یک بار و برای همیشه نگاهی از سر لطف به او بیندازید، دیگر کسی قبل از سر سپردن به حلقه دار، وصیت نامه ای اینچنین ننویسد، لحظه ای تلاش کنید تا او را همچون یک انسان بپذیرید. یک انسان که در پنجه بی رحم زندگی گرفتار آمده....
عرضه دختران کم سن و سال برای فروش و یا ازدواج با مردان، به یک معضل بزرگ در آمریکا تبدیل شده است و این کشور روزانه شاهد موارد متعددی از فروش دختران نوجوان کم سن و سال است...
اخبار جدید حقایقی تكاندهنده از قاچاق انسان و بهرهكشی جنسی از كودكان را در آمریكا افشـــا كرده است.
مقامات اف.بی.آی در شهر آتلانتای ایالت جورجیا كه بیشترین شمار بهرهكشی جنسی كودكان و به خصوص دختران را دارد، در تلاش هستند تا با قاچاق انسان كه ریشه این مشكل در آن نهفته است، برخورد كنند.
به گفته مقامات آمریكا، بعد از آتلانتا، شهرهای دیگر مانند نیویورك، سانفرانسیسكو، میامی و واشنگتن دی سی پایتخت آمریكا از جمله دیگر شهرهایی هستند كه در آنها، این معضل بیش از دیگر نقاط آمریكا به چشم میخورد.
بنا به گزارش مقامات آمریكایی، دخترانی كه سن آنها به 12 سال نیز میرسد، برای سوءاستفادههای جنسی به آمریكا قاچاق میشوند.
بسیاری از این دختران به زور یا با ترفندهای گوناگون به دام قاچاقچیهای انسان میافتند و سر از مكانهای فساد در میآورند.
در بیشتر موارد، برای كودكان قاچاق شده، آتلانتا كانون و گذرگاه ورود به آمریكا بهشمار میآید و با توجه به اینكه مافیای قاچاق انسان در این كشور آنان را بعد از مدتی كوتاه به نقاط دیگر منتقل میكند، رهگیری آنان برای تحقیقات بیشتر یا نجات آنان دشوار و گاه امكانناپذیر میكند.
براساس آمارها، ماهانه بین 400 تا 500 دختربچه در جورجیا مورد سوءاستفاده جنسی قرار میگیرند.
كارشناسان اینگونه بهرهوری از دخترانی را كه به آمریكا قاچاق میشوند، بردهداری جدید نام میبرند.
از دیگر سو نتایج مطالعات جدید در آمریكا نشان میدهد از هر چهار دختری كه به سن 18 سالگی میرسند، یك دختر مورد آزار جنسی قرار میگیرد و امید به زندگی برای دختر بچههایی كه مجبور به روسپیگری میشوند، 27 سال است و بیماری ایدز یا قتل مهم ترین عامل مرگ در میان آنان است.
افزایش فروش دختران نوجوان در آمریکا
اخبار پلیس آمریکا حاکی از افزایش فروش دختران نوجوان در آمریکا به خصوص مناطقی از ایالت کالیفرنیا را دارد به طور مثال پلیس آمریکا از بازداشت مردی که دختر 14ساله اش را به بهای 14هزار دلار پول نقد و مقادیری مشروب و گوشت به فروش رسانده بود، خبر داد.
خبرگزاری فرانسه از سان فرانسیسکو، در مورد فروش یک دختر آمریکایی می گوید:مقامات منطقه مهاجرنشین "گرینفیلد" در 225کیلومتری جنوب شرق سان فرانسیسکو گفتند که یک مرد آمریکایی 36ساله دختر12 ساله اش را از طریق یک دلال برای فروش به جوان 18ساله ای عرضه کرد، موضوع زمانی علنی شد که خریدار از عهده پرداخت تمامی مبلغ تعیین شده برنیامد و این پدر آمریکایی از وی شکایت کرد.
پلیس آمریکا معتقد است عرضه دختران کم سن و سال برای فروش و یا ازدواج با مردان، به یک معضل محلی تبدل شده است به طوری که این کشور روزانه شاهد موارد متعددی از فروش و یا اقدام به فروش دختران نوجوان است.
یک زانتیای مشکی جلوی پاش ایستاد، نگاهی به داخل ماشین انداخت در را باز کرد و سوار شد.
مدتی توی خیابان ها چرخ زدند تا اینکه جلوی یک بستنی فروشی ایستادند. راننده پیاده شد و با یک بستنی بزرگ برگشت. هنوز هیچ حرفی میان آنها ردو بدل نشده بود.
بعد از اینکه بستنی را خورد راننده گفت :چرا ؟
-چی چرا؟
-شهوت یا پول؟
یهو جا خورد. خودشم هم نمی دانست چرا می خواست صادقانه رفتار کند.
-معلومه پول ولی...
- از نگاهت معلوم بود به خاطر همین سوارت کردم من درکت می کنم. در داشبورد رو باز کن. داشبور را باز کرد. یک دسته اسکناس نو دید.
- اون و بردار اینم کارت منه من یه شرکت بازرگانی دارم به یه منشی احتیاج دارم فردا ساعت 9 اونجا باش .الانم برو پایین که کلی کار دارم.
خشکش زده بود در رو باز کرد و آروم پیاده شد. نمی توانست باور کند، فکر می کرد که یک شب را از دست داده ولی چاره ای نداشت باید باور می کرد.
شب مثل جن زده ها از جلوی چشمان قهر آلود مادرش رد شد و به اتاقش رفت پسرش هم مثل هر شب خواب بود. شب قبل خواب به هزاران چیز فکر کرد . اینکه فردا چه لباسی بپوشد ،چه آرایشی بکند ، اینکه خدا چه قدر مهربان است، اینکه دیگر می خواست خوب باشد ،احساس آزادی می کرد دیگر لازم نبود...
صبح زود از خواب بلند شد. با ظاهری ساده تر از خانه خارج شد.
تق تق .... در را باز کرد. سلام کرد و نشست.
آقای رییس گفت که از همون روز کارش را شروع کند. ازش تشکر کرد. عجب آدم خوبی بود. کمی روی میزکارش را مرتب کرد بعد روی صندلی نشست دستش را گذاشت پشت سرش چشمانش را بست و نفسی عمیق کشید . بی نهایت خوشجال بود از اینکه داشت خوب می شد و از اینکه کسی او را درک کرده بود. ناگهان احساس سنگینی شدیدی کرد چشمانش را باز کرد دید آبدارچی شرکت چای در دست بدون اینکه پلک بزند به او خیره شده است. کمی خودش را جمع کردو گفت: سلام .
آبدارچی بعد از بر انداز کردنش گفت علیک سلام خوش آمدید. و همانطور خیره ماند. برای دور شدن از آن شرایط به سمت دستشویی رفت. مطمئن بود که آبدارچی با نگاهش او را تا وقتی که در دستشویی را بست تعقیب می کرد. ولی این مسئله فقط به آبدارچی منحصر نمی شد. توی هر اتاقی که رفت همین آش بود و همین کاسه.
توی راه خونه مرتب به خود وعده می داد که: همه چیز درست می شود و زود به این شرایط عادت می کند. در را باز کرد یک ماشین اسباب بازی برای پسرش و یک جعبه شیرینی و مقداری میوه برای مادرش که 2 سال بود با تنها دخترش قهر بود در دستانش داشت. دوباره داد و بیداد مادرش بلند شد:
-چند بار بگم با پول حروم تو این خونه چیزی نیار؟هان؟
-حروم چیه کار پیدا کردم. امروز رفتم سر کار یه شر کت بازرگانیه من منشی شون شدم.
- آره تو گفتی و منم باور کردم اون اولا هم که از شوهرت جدا شدی از این حر ف ها زیاد می زدی . چی شد ؟ آخرش شدی این.
- این دفعه فرق می کنه.
-همیشه همینو می گی .گمشو از جلو چشمم .
سرش را به پائین انداخت و به اتاق پسرش رفت .
فردا صبح شاداب تر از دیروز کار را شروع کرد تا همه چیز را تغییر دهد ولی هیچ چیز عوض نشد که نشد . جدا از کارمندان شرکت باید نگاه مشتری های شرکت و آن لبخند های کثیفشان را نیز تحمل می کرد. مدام سعی می کرد به روی خودش نیاورد خودش را به کار های مختلف مشغول می کرد با این حال باز هم ته دلش حس بدی داشت. سه روز به همین منوال گذشت. هیچ چیز بهتر که نشد هیچ هر روز هم بدتر می شد حتی چند بار کارمند های شرکت سعی کرده بودند درخلوت به او نزدیک شوند ولی هر بار به بهانه های مختلف از نگاه ها و دستان کثیفشان می گریخت. مهمان های خارجی هم دست کمی از ایرانی ها نداشتند. یکی از آنها به بهانه دستشویی از جلسه بیرون آمد و به هر جان کندنی بود پیشنهاد رابطه داد.
داشت دیوانه می شد. هر روز برایش هزار سال می گذشت. باید با رئیسش صحبت میکرد یا اینکه... صبح روز بعد آقای رئیس پس از ورود به شرکت متوجه رفتار عجیب او شد. وارد اتاقش شد روی میزش یک نامه دید:
" با عرض سلام و خسته نباشید .
شاید برای تشکر کردن کمی دیر باشد ولی من از شما تشکر می کنم به خاطر قلب مهربانتان، به خاطر چشمان پاکتان و به خاطر روح بزرگتان.
شما مرا به خوبی درک می کنید ولی هرگز نمی توانید به جای من باشید. نمی توانید به جای من نگاه بی شرمانه همکارانم را تحمل کنید. نمی توانید در باتلاق خوب بودن بالا بروید در حالی که دیگران با تمام قدرت شما را به پایین می کشند. فاصله رویا و کابوس برای من به یک هفته نیز نرسید.شما نمی توانید این را درک کنید که شکست در راه خوب بودن چقدر سخت است . من هم نمی توانم. هیچ کس نمی تواند.
من قبلا - وقتی که بد بودم- در یک روز یک نفر را تحمل می کردم اما اینجا در جایی که قرار بود خوب باشم باید در روز ده ها نگاه سنگین تر از کوه را تحمل کنم. من نمی توانم بار به این سنگینی را به دوش بکشم و خوب باشم . من می خواهم باز هم بد باشم . باز هم در نظر دیگران پست و حقیر باشم. اما برای خودم بهترین بنده خدا باشم. آزاد و راحت باشم.
خلاصه اینکه:
از طلا گشتن پشیمان گشته ایم مرحمت فرموده ما را مس کنید
خدا حافظ"
آقای رئیس از اتاق بیرون آمد . او رفته بود. با چشمانی نمناک از پنجره اتاقش به خیابان نگاه کرد، زنی را دید که سوار یک زانتیای مشکی شد و رفت .
رفت که خوب باشد. ...
کشف حقیقت به هر دوی ما محتاج است: یکی آن را بیان کند و دیگری آن را درک کند.
و من می خوام گوینده حقیقتی باشم که دیده ام و درک کرده ام، داستانهایی خواهم گفت از همشهریانی که همیشه جوری دیگر آنها را نگریسته ای، اما اینبار بیا و دیگر گونه دیدن را تجربه کن، یک بار، شاید برای همیشه کافی باشد، همین یک بار، می خواهم بگویم از چیزهایی که دیده ام، تا تو را نیز در حقیقت های جاری در شهرم سهیم کنم، شمارشی معکوس را آغاز کن که همیشه حقیقت گزنده و تلخ است، کامت اگر تلخ شد بر من خرده مگیر، که برخیز و آغاز کن، راهی را که می تواند به تصویری زیبا ختم شود.
- 11 ساله بودم، پدرم مرا به مردی 90 ساله فروخت، به 25 هزار تومان، 25 تا هزار تومانی، من هم بعد از به دنیا اوردن 2 فرزند از خانه فرار کردم، دیگر نمی توانستم تاب بیاورم، مردی را که مرا به جای هزینه افیون عرضه می کرد، مردی که تمامی عصمتم را سرمایه اعتیادش کرد، 10 سال است که از شهرم به شهرتان آمده ام، خیابان خوابی می کنم، هیچ چیزی برای از کف دادن ندارم، تنها گوهر وجودم را در میان نامرد مردم شهرتان حفظ کرده ام، من یک زنم، زنی 28 ساله که در پارکی در جنوب شهر پر هیاهویتان روز می گذرانم.
- 15 ساله بودم که پس از تجاوز ناپدری ام از خانه فرار کردم، حالا 25 ساله ام، بی سرپناه، اگر سرپناه بخواهم باید تمامی پاکی و عصمتم را عرضه کنم، اگر در روزهایی که سرما استخوانم را می ترکاند به متصدی سرویس یهداشتی پارک پول ندهم مجبورم در خانه ای گرم و آرام پاکی ام را عرضه کنم، من زنی 25 ساله ام، شاید روزی به خانه تان آمده باشم برای نظافت منزل.
- مادر و پدرم از هم جدا شدند، من ماندم و پدر بوالهوسی که معنای ناموس را نمی دانست، 10 ساله بودم که در یکی از ضیافتهایی که پدرم ترتیب داده بود در میان چنگال وحشی یکی از مهمانان از پدرم برای همیشه متنفر شدم، از پدری که وقتی با ضجه فریاد می زدم و یاری می طلبیدم فقط تماشایم می کرد، من دختری 20 ساله ام، ساکنان پارک های مرکز شهر مرا خوب می شناسند، شاید همان دختری باشم که مرا با نگاهتان شلاق زدید و از من روی گردانیدید. من تنها گناهم بی پناهی است.
- دانشجو بودم، مردی که شک دارم به مردانگی اش، با وعده هایش دختری 19 ساله را دلخوش کرد، روزی که با هزار ترفند پاکی ام را لکه دار کرد برای همیشه رفت، و من ماندم و سرزنشهای ناتمام خانواده، تو مقصری، تو مایه آبرو ریزی ما هستی، کاش زود تر بمیری، و من مردم، برای همیشه، حالا28 ساله ام، یک مرده متحرک، در خانه ای روز می گذرانم، خانه ای که فقط نام خانه را دارد، زندانی که رهایی از آن تنها با مرگ امکانپذیر است.
- دختری 21 ساله بودم، ساکن شهر شلوغی که هر چه تلاش کردم در میان هیاهویش گم نشدم، مادرم سکوت را سهم همیشگی اش می دانست، پدرم هم خوشگذرانی و عیاشی را حق مطلق یک مرد، وقتی که در خانه دیدم که چگونه پدرم حرمت شکنی می کند و هیچ چیز به جز نیازهای حیوانی اش برایش مهم نیست، از خانه فرار کردم، 6 سال در کوچه پس کوچه های این شهر از پارک و سرویس های بهداشتی تا خانه های امنی که امنیت را به ازای عصمت ارائه می کردند ثانیه ها را شمرده ام، من حالا دو ماه است که مرده ام، در خرابه ای در حاشیه شهر شما، طنابی سخت و محکم برای همیشه مرا از روزگار سختی که 21 سال تحمل کردم رها کرد.
این تنها بخشی از حقیقت بود، حقیقتی به نام دختران بی پناه، نمی دانم تو با چه نامی می خوانی شان، اما من می گویم بی پناه، چرا که اگر تنها یک نفر بی چشمداشت پناهشان می داد، حالا اینگونه من و تو را خطاب قرار نمی دادند، حالا زنده بودند، حالا اعتیاد تمام هستی شان را به تاراج نبرده بود، حالا با هزاران بیماری دست به گریبان نبودند، تنها اگر من و تو، به جای نگاه ملامت بارمان، لحظه ای می دیدیم که با یک قربانی روبروییم نه با یک عامل فساد، قربانی ای که اگر در لحظه طلایی زندگی شان فریاد رسی داشتند تباهی سهمشان نبود.
حال می توانی بیندیشی که آیا دگرگونه دیدن واندیشیدن را دوست تر داری یا به سیاق قبل بودن را، اما تنها لحظه ای بیندیش و تنها لحظه ای دیگر گونه بنگر، تنها لحظه ای...
کسی که به حقیقت گوش می سپارد به اندازه کسی که حقیقت را به زبان جاری می سازد مسئول است.
این عکس از آن عایشه، زن خجالتی و ۱۸ سالهی افغانی است. عایشه ازدواج ناموفقی در سنین کودکی داشته و توسط خانوادهی همسرش آزار میدیده، او از خانهی شوهر فرار میکند اما دادگاه(!) طالبان رای به بریدن بینی و گوشهای او در قبال گناه بزرگش بخاطر نجات جان بیارزش زنانهاش میدهد! برادر شوهر عایشه او را محکم نگاه میدارد، شوهرش ابتدا گوشها و سپس بینی او را میبرد. حالا عایشه اینطور زندگی میکند، این صورت کنونی زنی ۱۸ ساله است. میبینید، بدون آرایش هم سخت زیباست!
حادثهای که بر سر عایشه آمده، مربوط به سالهای قدرت طالبان در افغانستان نیست، این حادثه، همین سال قبل رخ داده. این به عقیدهی عایشه، و به درستی، بخاطر سازش دولت افغانستان با طالبانیهاست. عایشه در حال که صورت آسیبدیدهاش را لمس میکرد گفت: «این کاری است که آنها با من کردهاند. چطور میتوانیم با آن ها صلح کنیم؟»
![]()
---------------------------------------
عایشه دختر افغانی که شوهرش بینی و گوش هایش را بریده بود، حالا برای عملیات جراحی پلاستیک راهی آمریکا شده است. نام عایشه هجده ساله اخیرا در سرخط خبر های جهانی قرار گرفت که یک تصویر او بر روی جلد مجله مشهور تایم چاپ آمریکا منتشر شد. هرچند قرار است این مجله دوشنبه آینده به صورت رسمی منتشر شود اما چاپ جلد این مجله در سایت اینترتی تایم واکنش گسترده ای در رسانه های غربی به دنبال داشت و مباحث زیادی را در مورد وضعیت زنان در افغانستان و سرنوشت آنها در صورت خروج نیروهای بین المللی از این کشور برانگیخت. در کنار تصویر مثله شده عایشه بر روی جلد مجله تایم این تیتر به چشم می خورد:" اگر ما افغانستان را ترک کنیم، آنجا چه اتفاقی می افتد؟" منتقدان حضور نیروهای خارجی در افغانستان این اقدام مجله تایم را " باج گیری عاطفی" خوانده و آن را محکوم کرده اند اما آنانی که از پیامدهای ترک افغانستان از سوی جامعه بین المللی در هراس اند، آن را یک اقدام شجاعانه و سمبولیک در معرفی عمق فاجعه در این کشور می دانند. زنان برای زنان افغان، نهادی خیریه است که عایشه حدود ده ماه را در "خانه امن" مربوط به این نهاد، سپری کرد. یکی از مسئولان این نهاد می گوید که اگر نیروهای بین المللی افغانستان را در وضعیت کنونی ترک کنند، "سرنوشت عایشه می تواند به سراغ بسیاری از خانم های افغان بیاید." البته او می پذیرد که حتی حالا هم که طالبان بر سر قدرت نیستند، زنان در وضعیت بسیار دشواری به سر می برند اما در صورت برگشت طالبان به قدرت، وضعیت می تواند بسیار بدتر شود.
اصل ماجرا : عایشه زمانی که دوازده سال بیش نداشت، به یک خانواد که ادعا می شود، پسرشان جنگجوی طالبان بوده در ولایت ارزگان به "بد" داده شد. "بد دادن" سنتی است که در بخش هایی از افغانستان از آن برای حل منازعات خانوادگی و محلی استفاده می شود. کاکا عموی عایشه یکی از بستگان فردی را که بعدا" شوهر او شد، به قتل رسانده بود و براساس رسمی که در برخی مناطق افغانستان رایج است برای پرداخت خون بها، پدر عایشه او و خواهرش را به بستگان خانواده قربانی، به "بد" داد. وقتی عایشه به سن بلوغ می رسد، با فردی که گفته می شود یک جنگجوی طالب بوده است ازدواج می کند اما شوهر او اکثرا" در حالت خفا بسر می برده و عایشه و خواهرش بیشتر با بستگان شوهرش زندگی می کردند. عایشه گفته است که بستگان شوهرش با او و خواهرش مانند بردگان برخورد می کردند و آنان را پیوسته مورد ضرب و شتم قرار می دادند. عایشه از این شکنجه فرار می کند اما بستگان شوهرش او را در قندهار می یابند و به ارزگان باز می گردانند. گزارشگر تلویزیون سی ان ان در افغانستان نوشته است که عایشه در بازگشت به ارزگان برای نخستین بار شوهرش را می بیند. شوهرش از پاکستان بازگشته بوده تا او را به اتهام "بی عزت ساختن و شرمسار ساختن خانواده اش" در دادگاه طالبان محاکمه کند. دادگاه طالبان حکم می دهد تا گوش و بینی عایشه بریده شود و شوهر عایشه شخصا" این کار را در دامنه یکی از کوه ها در ارزگان انجام می دهد. عایشه در آنجا تنها رها می شود تا در نتیجه خونریزی بمیرد. گروهی از سربازان خارجی که درحال گشت زنی بوده به عایشه بر می خورند و اورا به درمانگاه می برند. آنها پس از آن عایشه را به کابل منتقل می کنند و در خانه امن مربوط به نهاد خیریه ی زنان برای زنان افغان در کابل می آورند. خواهر ده ساله عایشه هنوز هم در ارزگان زندگی می کند و از سرنوشت او اطلاعی در دست نیست. در حالی که عایشه حالا برای بازسازی صورتش به آمریکا برده شده است، شماری زیادی از زنان دیگر در افغانستان هستند که سرنوشت مشابه او را داشته و دارند اما شاید این فرصت برای آنان هرگز میسر نشود. سازمان ملل متحد برآورد می کند که حدود نود درصد از زنان افغان با نوعی سو استفاده و خشونت خانوادگی مواجه هستند. ایستر هاینمن از نهاد زنان برای زنان افغان میگوید:" عایشه نمونه ای از هزارها زن در افغانستان و سراسر جهان است که با چنین خشونت و یا بدتر از آن روبرو هستند." در هر حال شماری امیدوارند همانگونه که تصویر نمادین دختر افغان بر روی جلد مجله نشنال جیوگرافیک در سال 1985، وضعیت دشوار زنان افغان را در نتیجه تجاوز شوروی سابق نشان داد، صورت عایشه بر روی جلد مجله تایم نیز عمق فاجعه وضعیت زنان افغان را در حال حاضر به جهانیان نشان دهد.
-----------------------------------------------
هفته گذشته پس از آنکه پایگاه اینترنتی ویکیلیکس 91 هزار سند محرمانه نظامی ارتش آمریکا در خصوص جنگ افغانستان و عراق را منتشر کرد، بسیاری از کارشناسان اعلام کردند که این اقدام با رضایت و آگاهی کامل ایالات متحده صورت گرفته تا بر اساس این اسناد، توجیهی برای ادامه حضور خود در افغانستان مهیا کنند.
در ادامه این اقدامات و برای تاثیرگذاری بیشتر بر افکار عمومی، هفتهنامه تایم در شماره این هفته خود، از تصویری ناخوشایند و ترحم برانگیزی استفاده کرد تا ادامه حضور نظامی آمریکا در افغانستان را ضروری جلوه دهد.
تایم با انتشار تصویر دختری افغان که بینی و گوش وی توسط خانواده شوهرش به جرم فرار از خانه و با حکم دادگاه طالبان بریده شده است، این سوال را پرسید که: چه اتفاقی میافتد اگر ما افغانستان را ترک کنیم؟!
این هفتهنامه در عین حال با اذعان به اینکه "این بلا نه در سالهای حکوت طالبان در افغانستان بلکه در سال گذشته اتفاق افتاده است"، تلاش کرده اوضاع کشور را همچنان نیازمند حضور آمریکا نشان دهد.
تایم اما در تحلیل خود، به این ابهام پاسخ نداده که ایالات متحده با وجود حضور 9 ساله خود در افغانستان، چرا برخلاف ماههای اول حمله علیه طالبان، طی سالهای اخیر از سرکوب آنها سر باز میزند و اجازه داده که شبهنظامیان تندروی طالبان، با بازگشتن به قدرت قادر به اعمال قوانین سختگیرانه علیه مردم شوند؟
تایم همچنین در این خصوص که طالبان توسط ایالات متحده برای مقابله با شوروی سابق به وجود آمده و تجهیز شده، اظهارنظری نکرده است.
گرچه حضور این روزهای نیروهای ناتو به رهبری آمریکا در افغانستان به بهانه "جلوگیری از تسلط دوباره طالبان در این کشور و نابودی آنها" عنوان میشود اما در سال اخیر میلادی و با شکستهای فراوان این نیروها در افغانستان، برخی گزارشها از طرح موضوع صلح با طالبان در کاخ سفید و حتی حذف نام رهبران آنها از لیست تروریستهای سازمان ملل حکایت دارد.
نگاهی به اعتراضات مردم افغان به کشتهشدن غیرنظامیان در جریان حملات هواپیماهای بدون سرنشین آمریکایی، نشان از آن دارد که مردم ما به همان اندازه که از حضور و سلطه طالبان وحشت دارند، به همان میزان نیز از حضور نیروهای آمریکایی در کشورشان ناخشنود بوده و در عذابند.
و در تمامی این سطور که سیاست و جنگ قدرتها را یادآور می شود تنها چیزی که دیده نمی شود این است: عایشه یک زن است، قربانی جرم عمویش گشته،عایشه ها را تنها در افغانستان نباید جست، عایشه نمونه یکی از زنان جهانمان است که تصویر مثله شده اش را بر روی جلد یک مجله می بینیم، صرف نظر از اینکه مسئولین این نشریه معتبر جهانی با چه قصدی این تصویر را در مقابل چشمان جهانیان قرار داده اند، نگاه این دختر نگاه یک قشر است، قشری که همواره قربانی قوانینی گشته که دیگران وضع کرده اند، قربانی رسوماتی که دختران را فدیه ی گناه مردان قبیله می کند.
شاید در نگاه اول سپاسگزار باشیم که این اتفاقات برای ما نیافتاده و آسوده خاطر باشیم که هرگز این اتفاق برایمان نمی افتد، در افغانستان عایشه تنها دختری نیست که اینچنین قربانی شده، عایشه تنها زیبایی اش را در این فاجعه از دست نداده، عایشه تمامی شأن و منزلتش را به عنوان یک زن در تمام طول عمرش از دست داده، و حالا چهره زخمی اش را پوششی کرده اند بر دل زخمی ترش تا جنگ قدرت را توجیهی باشند، تا سبعانه ترین اعمال یک گروه را در همین کار خلاصه کنند، مجله تایم به دلیل انتشار این تصویر و آثار سوئی که بر روحیه کودکان خواهد داشت عذر خواهی کرده، و فراموش کرده کودکانی هستند که در افغانستان شاهد تکه تکه شدن خانواده هایشان توسط دندانهای تیز سگهای وحشی هستند(این مورد را از زبان یکی از کودکان تحت پوشش طرح کودکان بی کتاب جمعیت امام علی(ع) شنیدیم که گروه طالبان تمام خانواده اش را در مقابل چشمانش به سگهای هار سپرده و این کودک ۹ ساله شاهد مرگ تدریجی خانواده اش بوده، آیا کسی از این کودک معصوم عذر خواهی نخواهد کرد که هر بار سخن از خانواده و مهربانی می شود افسرده و گریان سکوت می کند و بارها آن تصاویر وحشیانه را در ذهن کوچکش مرور می کند؟)
در میان تمام تفاسیری که بر انتشار تصویر آخرین شماره مجله تایم نگاشته شده، کمتر کسی به قربانی شدن یک زن اشاره داشته، شاید نهادهای حقوق بشر به جای اینکه به دنبال متهم باشند باید به دنبال این باشند که از افغانستان نگاهی به بیرون بیندازند در این صورت خواهند دید جوامعی را که شاید بریدن بینی و گوش دختران را به عنوان مجازات اعمالشان قرار ندهند اما وجود این دختران را هر روز مثله می کنند. و روح زخمی شان را هر بار بیشتر از پیش قربانی جهالتهای خویش می سازند.
در خصوص تبعیض علیه زنان، باید به این موضوع عنایت داشت که برخی از نا برابریها و تفاوتهایی که در قبال زنان اعمال می شود، جنبه فرهنگی دارد یا در مقام اجرای قوانین بروز پیدا می کند؛ آنچه در این کوتاه نوشته مطرح شده است منصرف از این موارد است بلکه صرفا مواردی را تحت شمول قرار می دهد که در محیط قانون موجود است. هر چند این مقررات قانونی، ممکن است از منظر فقهی، قابل توجیه باشند، اما برداشت غالب امروزی اکثریت زنان و جمع زیادی از مردان آزاد اندیش، بر تبعیضی بودن آنها اتفاق نظر دارند.
حقوق مدنی : در حقوق مدنی، مهمترین تبعیضهایی که وجود داشته است مربوط به حقوق خانواده، رشد و ارث بوده است، که البته برخی از آنها در سالهای اخیر، مورد تعدیل واقع شده، لکن برخی همچنان وجود دارند.
حقوق خانواده : مقررات مربوط به حقوق خانواده، در خصوص ازدواج، طلاق، نحوه تربیت فرزندان و نحوه اداره خانواده است. در این عرصه، تفاوتهای زیادی بین حقوق مردان و زنان وجود دارد و چالشهای جدی بین برداشتهای زنان امروزی با مقررات سنتی قانون مدنی موجود است.
نکاح : در خصوص عقد نکاح، می توان این موارد تفاوت را مشاهده کرد:
الف- منوط بودن ازدواج دختر باکره به اجازه ولی : در حالی که قانون، به پسران به طور مطلق اجازه داده که هر زمان که بخواهند به هر شکل ازدواج نمایند و در نتیجه ی آن یک پسر 16 ساله می تواند ازدواج کند، اما به دختران بدون در نظر گرفتن سن و عقل و تحصیلات و ... اجازه ازدواج بدون اجازه پدر یا جد پدری را نداده است.
در نتیجه یک دختر باکره هر چند 40 سال سن هم داشته باشد و در یک رشته تخصصی دکترا داشته باشد بدون اجازه پدر نمی تواند ازدواج کند.
البته قانون اجازه می دهد در صورتی که پدر یا جد پدری اجازه ازدواج به دختر ندهد، او در دادگاه طرح دعوی کند و از دادگاه مجوز ازدواج بگیرد اما این خود به آسانی مقدور نیست و واضح است که چه اختلافاتی را در محیط خانواده ایجاد خواهد کرد.
ب- تعدد زوجات : مطابق مقررات قانون مدنی، مرد می تواند 4 همسر دائم و به هر تعداد همسر موقت داشته باشد، این موضوع برگرفته از فقه شیعه است و از دیر باز مورد اعتراض عده زیادی از زنان واقع شده است. پیش از انقلاب اسلامی، به موجب قانون حمایت از خانواده، مردی که بدون اجازه همسرش، تجدید فراش می کرد محکوم به حبس می شد، اما پس از انقلاب، با نظر شورای نگهبان، این ماده مغایر شرع دانسته و فسخ شد.
در حال حاضر، در صفحات عقد نامه های حاضر ازدواج، شرطی وجود دارد که مطابق آن – در صورتی که زوج آن را امضا نموده باشند – زن می تواند در صورت عدم رضایت از ازدواج دوم همسرش، با استفاده از آن به وکالت از مرد خود را مطلقه نماید، از طرف دیگر دفاتر رسمی ازدواج، حق ثبت ازدواج دائم مجدد را بدون حکم دادگاه را ندارند و کسی که ازدواج بدون ثبت نیز انجام دهد مجازات می شود.
موضوع مهمی که وجود دارد این است که ثبت ازدواجهای موقت اجباری نیست و مرد می تواند بدون ثبت و اعلام، ازدواج موقت نماید و زن نیز نمی تواند اقدامی در این زمینه انجام دهد.
با تشکر ویژه از جناب دکتر ویشته
تقدیم به سهیلا غدیری
سرش را که بریدم احساس کردم کار هنوز تمام نشده است. مگر میشد این قدر آسان باشد؟ هنوز اسم نداشت، اما از همان هفت سال پیش که با رضا فرار کردم، دوست داشتم اسم پسرم «آرش» باشد. به نظرم کسی که اسمش «آرش» باشد، امکان ندارد با یک گالن نفت خودش را آتش بزند یا با دختر خودش بخوابد.
شش روز پیش که دنیا آمد، مثل این بود که گنج پیدا کردهام. واقعا به درد زاییدنش میارزید. توی بهداری زندان وقتی بهام گفتند پسر است، طوری بود انگار پنج هزار و سیصد تومانم، بنز مشکی بانک تجارت را برده باشد. اما بعد گفتند باید آرش را ببرند یک جای دیگر. قاضی اجازه نداده بود پیشام بماند. دوست نداشتم گنجم را ببرند. چه فرقی میکند اگر HIV مثبت خونم هم در خونش جاری باشد، این حتا بیشتر ثابت میکند، مال خودم است. نه مال هزاران هزار نفری که فقط یک شب میبینیشان و کارشان را میکنند و تمام میشوند. تکهای از خودم که میتوانم، بیرون از خودم توی دست هایم بگیرم و نگاهش کنم. اولین بار بود که کسی این قدر آرام کنارم میخوابید.
تیغ ریشتراشی را از لای کتاب دعای خانم تقوی دزدیدم. خانم تقوی با آن، یواشکی زیرابروی دخترها را میتراشید. این آخرین شبی بود که پسرم را کنار خودم میخواباندم. جیرجیر تخت «شهینبشکه» که بلند شد، دکمههای پیراهنم را باز کردم و شیرش دادم. سالها بود که از لمس سینهام چنین سست نشده بودم. بعد دهانش را گرفتم ، آن قدر صبر کردم تا دیگر نفس نکشد، بعد با تیغ کوچک شروع کردم به بریدن سرش. صدایی نکرد، تکان زیادی هم نخورد. تیغ ریشتراشی شکسته و کند بود و انگشتهای خودم را هم میبرید. فکر کردم اما آدم که به این سادگیها نمیمیرد. آدم حتا اگر چشمهایش را هم ببند، باز ممکن است نمرده باشد. دوست نداشتم گنجم را این طور سالم و درسته ، حتا اگر چشمهایش بسته باشد تحویل شان بدهم. شاید فردا ، توی اتاق دیگری چشمهایش را باز میکرد و از سینهی زنی دیگر شیر میخورد و مثل وقتی تن مرا میمکید نفس نفس میزد … شبی که در آن خانهی بالاتر از میدان پیروزی، نه نفری تا صبح کارم را میساختند، من یکسره چشمهایم را بسته بودم ، اما نمردم! آن شب برفی بهمن ماه که زیر جوی سرپوشیدهی چهارراه کالج خوابیده بودم، تا صبح فکر میکردم، آدم چه طور میمیرد؟ موشها از روی موهایم رد میشدند . تن موشها سرد بود، اما زنده بودند و یکسره دورم راه می رفتند.
«شهینبشکه» بدجوری جیرجیر تختش را درآورده بود. از این که خون انگشتها و کف دستم با خون پسرم مخلوط میشد، خوشم میآمد. وقتی هم که توی دلم رشد میکرد، احساسی شبیه این داشتم. تیغ را با تکه سنگی که توی حیاط زندان پیدا کرده بودم، تیز کردم. صدای ساییدن تیغ روی قلوه سنگ، مثل صدای نفس کشیدن حیوانی بیگناه توی تاریکی بود. یاد قصهی ابراهیم افتاده بودم که چاقویش را روی سنگهای کوه تیز میکند تا گلویی پسرش را ببرد ولی باز هم چاقویش نمیبرد. اما تیغ ریش تراشی من که از یک بند انگشتم بلندتر نبود، خوب میبرید.
دوست داشتم ببینم قلبش چه شکلی است… زندگی یک آدم چه شکلی است… قلبی که تا شش روز پیش توی بدن خودم میتپید. یاد شعرهایم افتادم که کنار بُسفر برای رضا میخواندم. منتظر بودیم اندازهی یک کتاب بشوند. توی همه شعرهایم پر از کلمهی قلب بود… در آوردن قلب «آرش» با آن تیغ لیز و کوچک خیلی سخت بود. تیغ را که فشار میدادم، بیشتر کف دست خودم را میبرید. اما وقتی درش آوردم و لای انگشتانم گرفتمش، دیدم به زحمتش میارزیده است، مثل زاییدن خودش… خیس و کوچک و لیز بود و توی نور لرزانی که از راهروی بند میتابید، برق میزد. انگار یک بار دیگر دنیا آمده باشد.
قلبش را کف دستم گرفتم و نگاه کردم و فکر کردم یک آدم چه طور میتواند بمیرد؟ خیلی شبها این را از خودم پرسیده بودم. آن یخچالفروش سهراه امینحضور که برای خاموش کردن سیگارش توی نافم دویست هزار تومن میداد، همیشه میگفت آدم با این چیزها نمیمیرد. اما رضا خیلی راحت مرد. توی استامبول جلوی آن نانوایی چاقویش زدند، او دلش را گرفت، روی زمین افتاد و مرد. آن قدر سریع که فرصت نداشت فکر کند، آدم چه طور میمیرد.
قلب کوچک و خیس پسرم را توی مشتم فشار دادم. شاید جان آدم از همین جا بیرون میآید. شاید هم جای دیگری قایم شده باشد. یکی داشت توی خواب فحش میداد. بوی سیگار اتاق دانشجوها تا اینجا هم میآمد. وقتی با رضا به ترکیه میرفتیم، کتاب های کنکورم را هم با خودم برده بودم ، ولی بعد همهشان را ریختم دور. بعدها دلم می خواست کتابی باشد که تویش نوشته باشند آدم چه طور میمیرد. باید باز هم توی سینهاش میگشتم، مثل کتابی بود که دوست داری تا آخرش را بخوانی.
چهل و سه شب بعد از مردن رضا، وقتی از استامبول برمیگشتم، دوست داشتم آدم توی تنش جایی داشته باشد که بشود فشارش داد و بعد همه چیز تمام شود. آن شب برای اولین بار، با رانندهی اتوبوسی که برایم ساندویج میخرید و عقب ماشینش تا تهران جای خواب بهام میداد، خوابیدم. نفسش بوی سیگار و تخمهی آفتابگردان میداد. تکانهایش گاه با تکانهای اتوبوس یکی میشد. اما من فقط به قلب پلاستیکی قرمزی که از سقف آویزان بود و تکان میخورد خیره مانده بودم. به نظرم قلب پلاستیکی گاه بزرگ و بزرگترمیشد و باز کوچک میشد. دم دمای صبح که راننده پشت فرمان برگشت، پردهی مخملی را کنار زدم. از میان شیشهی سرتاسری عقب اتوبوس که با برچسبهای سرخ چیزی روی آن نوشته بودند، به آسمان خیره ماندم. آخرین ستارهها در سپیده محو میشدند.
نور سپید ضعیفی از دریچهی کوچک نزدیک سقف به داخل بند میتابید. معلوم نبود سپیده است یا لامپ گازی حیاط زندان را روشن کردهاند. یکی توی خواب خسخس میکرد. «شهینبشکه» آرام گرفته بود. از جایی خیلی دور صدایی شبیه آواز میآمد. انگشتهایم میسوختند. دستهایم تا مچ خیسخیس بودند. تیغ را جایی، لابه لای همین تکههای کوچکی که از پسرم باقی مانده بود،گم کرده بودم. اما دیگر هیچ کس پسرم را نمیبرد. اذیتش هم نمیتوانست بکند. هیچ آرزویی هم نداشتم. بعد از فرار با رضا این تنها کاری بودکه توانسته بودم، خودم برای خودم بکنم. برای تکهای از خودم. این شب خیس رستگاری، ارزش سوزش دست ها و گم کردن یک تیغ ریش تراشی کوچک را داشت.
این گزارش در آخرین شماره نشریه گل یخ (که در آن پرونده ای اختصاص به طرح فاطیما داده شده)به چاپ رسیده است و توسط تیم طرح فاطیما تهیه شده است.
می خواهم پرده از رازی عجیب برافکنم
رازی که شب هنگاهی خوفناک بر وجودم نازل شد
که عجیب بود و دردناک و ویرانگر
دهشتی عظیم بر آسمان و زمین افکند و فریاد کنان بغضی را پاره کرد و رفت
و از دردی گنگ و دیرآشنا فغان می کرد
که ما ملعبه دست بازی افکاریم
و آنچه را که می اندیشیم زندگی می کنیم
و بازی گردان عرصه این روزگار
تو را و مرا، نه در زندان ظلم و جور گذشته
که در زندان اندیشه هایمان به اسارت می کشد
اندیشه ای که برای من و تو نام زن یا مرد بودن را پیشگام نام انسانیت می خواند
که در درگاه الهی من پیش از آنکه زن باشم انسانم
و در دنیای افکار امروز پیش از آنکه انسان باشم، زنم
و این بازی افکار حتی در تار و پود ذهن من نیز رخنه دارد که گویا در اذهان ما
هرآنچه به مرد و مردانگی آراسته است زیباتر و پرحرمت تر است
درد مرد، عشق مرد، دوستی مردانه، سکوت مردانه، یاری مردانه .....
با واژه ها بازی کرده اند تا اندیشه ها را محبوس سازند
تا زن حتی در خلوت خویش هم در ضعف خود به نابودی گراید
که زن محکوم به سستی باشد و محکوم به شکست و ضعف
ضعیفه ای که همیشه بازنده است و برای بودن و ایستادن نیاز به مردی دارد که هویتش بخشد
چه زن باشم و چه مرد
نخست می خواهم به انسان بودن بیاندیشم
و از محبس اندیشه ها نجات یابم
که رهایی انسان، می گویم انسان نه مرد، نه زن
رهایی انسان در گرو رهایی اندیشه اوست
و نجات جامعه انسانی
نه جامعه زنان یا مردان
نجات جامعه انسانی
در گرو انسانی اندیشیدن است
نخست باور کن که در محبس اندیشه ات هستی
آنگاه به راه نجات بیاندیش
---------------------------------------------------
این لینک رو هم ببینید
http://baran41.blogfa.com/post-126.aspx
قطعا برخی از زنهای اروپایی هستند که ما حق شناختشان را داریم و باید همیشه همان ها را بشناسیم، آنهایی را که فیلمها و مجله ها و رمانهای جنسی نویسندگان به ما نشان می دهند و به عنوان تیپ کلی زن اروپایی به ما می شناسانند. اما حق نداریم آن دختر اروپایی را بشناسیم که از شانزده سالگی به صحرای نوبی، به آفریقا، به صحرای الجزایر و استرالیا می رود و تمام عمرش را در آن محیطهای وحشت و خطر و بیماری و مرگ و میان قبایل وحشی می گذراند و شب و روز در جوانی و تا دوران کمال و پیری، درباره امواجی که از شاخکهای مورچه فرستاده می شود و شاخک دیگر آن امواج را می گیرند، کار می کند و چون عمر را به پایان می برد، دخترش کار او را دنبال می کند و نسل دوم زن اروپایی در سن پنجاه سالگی، به فرانسه باز می گردد و در دانشگاه می گوید: من سخن گفتن مورچه را کشف کرده ام و بعضی از علائم مکالمه او را یافته ام.
حق نداریم مادام «گواشن» را بشناسیم که تمام عمر را صرف کرد تا ریشه افکار و مسائل فلسفی حکمت بوعلی و ابن رشد و ملاصدرا و حاجی ملاهادی سبزواری را در فلسفه یونان و آثار ارسطو و دیگران پیدا کرد و با هم مقایسه نمود . ...
ما حق داریم مادام «توئیگی» را بشناسیم، به نام آخرین مظهر ایده آل زن تمدن غرب، ملکه زیبایی جهان در سال 1971 و در کنارش برجسته ترین زنان نماینده زن اروپا، ژاکلین اوناسیس، که با پول همه چیز را معامله می کند و ملکه موناکو و زنان هفت تیرکش پیرامون جیمزباند را. یعنی همین ها که گوشتهای قربانی دستگاههای تولید اروپایی اند، همین اسباب بازی ها و عروسک کوکی های سرمایه داری و کنیزان تمدن جدید برای سربندی خواجه های تمدن جدید را. اینها را ما ایرانیها حق داریم به عنوان زن متمدن اروپایی بشناسیم. یک بار ندیدیم که از دانشگاه کمبریج یا سوربن یا هاروارد عکسی بردارند و بگویند که دختران دانشجو چگونه می آیند و چگونه می روند، چگونه در کتابخانه ها بر روی نسخه های قرن 14 و 15 و الواحی که از 2500 تا 3000 سال پیش در چین پیدا شده، یا روی نسخه ای از قرآن، یا نسخه ای از کتب خطی لاتین و یونانی و میخی و سانسکریت از صبح تا شب خم می شوند، بی آنکه تکانی بخورند و چشم به این سو و آن سو بدوانند و تا کتاب را نمی گیرند و عذرشان را نمی خواهند، سرشان از روی کتاب برداشته نمی شود.
آری! زنان ما نباید این زنان را بشناسند زیرا حق ندارند خانم میش ها و دولایدیا ها را زن روز یا زن متمدن اروپایی تلقی کنند و تقلید. آنها فقط دو انتخاب دارند: یا قربانی استعمار کهنه ماندن یا قربانی استحمار نو شدن. مذهب؟ زن سفره! تمدن؟ زن بار! تمام.
دكتر شريعتي مي گويد:
زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند ...
ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر ...
مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ...
براي ازدواجش در هر سني اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانون گذار مي تواني ازدواج كني ...
در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...
او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...
او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني ...
او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ...
او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ...
او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...
و هر روز او متولد مي شود؛ عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و مي ميرد ...
و قرن هاست كه او عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بربادرفته اش را مي بيند و در قدم هاي لرزان مردش، گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و دردهاي منقطع قلب مرد سينه اي را به ياد مي آورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند ...
و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد ...
و اين، رنج است...
با سلام
دوستانی که تمایل به همکاری در تکمیل کردن منابع تحقیقاتی طرح فاطیما دارند لطفا ایمیل و نام و نام خانوادگی خود را به صورت نظر خصوصی در این پست اعلام کنند.
و تعیین نمایند که در کدامیک از موارد زیر تمایل به همکاری دارند
تحقیقات اینترنتی
کتابخانه ای
پایان نامه ها
توضیحات بیشتر به ایمیل شما ارسال می شود.
با تشکر
زن عشق می کارد و کینه درو می کند... دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر... می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی... برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمان که بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی... در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ... او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی، او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی... او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد... او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را میبینی، او مادر می شود و همه جا می پرسند: نام پدر؟... و هر روز او متولد می شود؛ عاشق می شود؛ پیر می شود و می میرد و قرنهاست که او عشق می کارد و کینه درو می کند، چرا که در چین و شیار های صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدمهای لرزان مردش؛ کامهای شتابزده جوانی برای رفتن و دردهای منقطع قلب مرد، سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند... و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد و این رنج است...

یک منتقد: « تسویه حساب » نقدی اجتماعی است در مورد آسیبهای اجتماعی، به ویژه در میان زنان و علل بزهكاری آنها. «تسویه حساب» میتواند به ویژه برای زنانی كه سادهترین راه برای امرار معاش انتخاب كنند، بسیار آموزنده باشد و به آنها آیندهی سیاهی كه در انتظارشان است، را نشان میدهد.!!!!!!
تهمینه میلانی : طی مدتی که در زندان بودم با این افراد برخورد نزدیک داشتم و به این موضوع فکر می کردم که چکار باید کرد که همدلی جامعه را با این اشخاص بر انگیخت. اولین گام ساخت فیلمی خوب است که مردم ببینند. مادامیکه عده ای رنج می برند جامعه رنگ خوشبختی را نخواهد دید. من سالم ترین نوع تسویه حساب با جامعه مرد سالار را به جای دزدی طلای بچه ها یا سر خیابان ایستادن انتخاب کردم. این قصه واقعی ست و کسیکه سردسته این گروه است با من هم سلولی بود.به نظرم فیلم تسویه حساب همدلی است با زنان بزهکار ، زنانی که توسط پدر ، بردار و همسرشان در سنین پایین به راه های خلاف کشیده می شوند و اغلب هم سابقه دار می شوند و وقتی می خواهند وارد جامعه شوند نه تخصصی دارند و نه سوادی و چاره ای جز باز گشت به خلاف ندارند. نکته بد ماجرا این است که اغلب این دختران چهره های زیبای دارند و حتی نمی توانند کارگر خانه شوند . تسویه حساب درباره این دختران است ، اینکه ما چگونه راضی می شویم به آدمهای لگد خورده لگدهای بیشتری بزنیم؟ اینکه چگونه انتظار داریم دختری که در سن دوازده سالگی توسط پدر و همسرش به قاچاق روی آورده به یک باره مریم مقدس شود.
فیلم تسویه حساب شاید به قول یک منتقد پایان بخش مانیفست زنانه میلانی باشد، اگر سرچ کوتاهی درمورد این فیلم داشته باشید کاملا متوجه خواهید شد که چه دیدگاهی نسبت به دختران بی پناه در جامعه وجود دارد.
تسویه حساب یک حکایت است، حکایت قربانیانی که تنها به جرم زن بودن به قربانگاهی به نام جامعه برده می شوند، یکی لیلا می شود و قربانی اعتیاد مادر، یکی مهناز و فدای عشق کودکانه اش به یک سر باز صفر، و یکی مریم که زیر زمین خانه پدری را به امید روزهای روشن رها کرده، ان دیگری سارا ست که تجاوز ناپدری اش او را راهی بی رحمی خیابانها کرده، قصد نگارنده از درج این مطلب به هیچ عنوان نقد فیلم نیست، تنها حکایتی آشنا بهانه ای شد برای نوشتن، نوشتن از دردی که انکار می شود و آقای منتقد، فیلم را برای کسانی که تباه شده اند آموزنده می انگارد!!!!! به زعم بنده این فیلم قصد آموزش به دخترانی که "اسان ترین راه را بر می گزینند" ندارد، قهرمانان فیلم همه قربانی اند، قربانی جنسیتشان، چگونه است که نگاهی واقع گرایانه را تاب نمی اوریم اما قانونی را که قربانی را مجرم می خواند تحسین می کنیم، لی لی عشق و حال معتاد و سیه روز امروز قربانی مادری است و مادرش قربانی دیگری و... ما اینک لیلا را مجرم می خوانیم و می خواهیم که تطهیرش کنیم، کینه و نفرت زیور از مردان جامعه را به قانون گریزی محکوم می کنیم و...
و جملات درد ناک فیلم که مصداق تک تک ما در مواجهه با این دختران است:
" دزد زده رو غارت می کنی؟"
"اگه توئی که می فهمی غریزی عمل کنی چه فرقی با یه بی سواد داری؟"
" لابد پیش خودت گفتی اینا که نابود شدن بذار یه لگدم من بهشون بزنم"
تسویه حساب حکایت دختران شهر ماست، حکایت مردان شهر ما، نگاه مردان روشنفکری که کار فرهنگی یک زن را زدودن چرک و کثافات از لباس و ظروف خانه می داند، این فیلم به طرز دردناکی واقعیت را به رخ می کشد، اما از انجا که ما معتقدیم که تا وقتی کارد به استخوان نرسد درد اصلا وجود خارجی ندارد این فیلم را به سیاه نمایی محکوم می کنیم، فیلم تسویه حساب به زنانه بودن محکوم شده، قصد دفاع از فیلم را ندارم، اما سخن گفتن از انسانهایی که فاصله چندانی با ما ندارند و ما هستی شان را انکار میکنیم، کار دشواری است، به عقیده عده ای این دختران از ابتدا مفسده بوده و باید مجازات شوند، گاهی هم لطف نموده و به جلسات مضحک روانشناسی مهمانشان می کنیم و از درد بی دردی مان می گوییم و به گفته پیرمرد فیلم "نهی از منکر"شان می کنیم تا به راه راست هدایت شوند، و دیگری وقتی که می بیند دختری خود را به شکل دستمال می بیندخود را تبرئه می کند که "با یه گل بهار نمیشه " و او هم به جمع غارتگران می پیوندد، دختر دیگری ویزای کانادای یک هوسباز است، و زنی مربی مهد کودک فرزندان دو جین مردی که حتی خود نیز به هویتش شک دارد و دیگری...
تسویه حساب تلنگری کوچک است به وجدان جامعه، آنجا که زیور می گوید: "همه مون درد داریم، نه بچه بودن مونو فهمیدیم، نه دختر بودن مونو نه مادر بودن مونو" داستان میلانی تلنگری است که شاید کامتان را در تعطیلات نوروز تلخ کند اما می توانید به تنهایی زیور و لیلا و مهنازو... فقط کمی فکر کنید
این داستان در یکی از شناسایی های تیم شناسایی طرح فاطیما در آذر ماه سال 1388 در یکی از محلات تهران اتفاق افتاده است:
غروب است، غروب یک روز سرد پائیزی، دلزده از روزمرگی ها به یکی از محلات فراموش شده ی شهر می رویم، در دل فضای سنگین و سیاه و فقر زده کوچه ها قدم بر می داریم، چشمانمان مملو از حیرت است از دیدن سودا گرانی که به صراحت متاع خود را بر سر هر کوچه فریاد می زنند. فاصله اینجا تا جهنم چقدر است؟ در جامعه ای که اینچنین گهنمی دارد در انتظار مجازات در کدام جهنم هستیم؟
زیبا کده ای ما را به خود می خواند بی درنگ وارد می شویم و آغاز می کنیم، نقش یک بی پناه را بازی کردن، بی پناهی که پناهندگی درمحلی سیاه را را می جوید و غافل است از گرگانی که راه بر او خواهند بست و راه دیگری را بر او نمایان خواهند کرد. پس از صحبتهای معمول از پناهندگان و پذیرفتنشان در محل می پرسیم، و بی کلاسیمان در محله ای بالاتر را بهانه ای می کنیم برای پناه جستن در محله ای که به سیاهی شهره است، و می شنویم توصیه خانم آرایشگر را که " چرا خونه نمی گیرید؟ من یکی سراغ دارم" تعجبی همراه با ترس و شاید هم اشتیاق از یافتن آنچه به دنبالش بودیم وجودمان را فرا می گیرد، از بی پولی مان می گوییم، " باهاتون کنار میان " !! در میان صحبتها نگاهم به دختری است که ظاهری نا متعارف دارد، با لحنی غیر ملموس برای دختری به سن او تخفیف میگیرد و بحث می کند و نهایتاً نا راضی و غر غر کنان از در پشت مغازه که نمی دانیم به کجا راه دارد بیرون می رود، بعد از رفتنش به کسی که بارها با او تماس گرفت و منتظر ماند تا جوابی بشنود اما صدای بوق ممتد آنسوی خط به او می گفت که مشترک مورد نظر نمی تواند صحبت کند و باید تا آمدنش منتظر بمانی ... فکر می کردم کمی بحثمان را ادامه می دهیم و به بهانه ای از مغازه بیرون می آییم که ناگهان پاسخ سوالمان را در مورد درب پشتی مغازه می یابیم، درب پشتی آرایشگاه به دری راه دارد که گویا همیشه باز است و پرده ای رنگی آنرا از خانه های دیگر محله متمایز می کند و می گوید که ساکنین این خانه با دیگران تفاوتی دارند، و دختر از آن در بیرون می آید و سوار ماشینی که با آن محله هیچ تناسبی ندارد می شود و...
با بهتی باور نکردنی در محله قدم می زنیم، به پارکی می رسیم، عده ای خیابان خواب در گوشه پارک در حال تدارک آتشی بودند که تا صبح گرمشان کند، نزدیک تر که می رویم در میان مردان با خانمی روبه رو می شویم که زیر روسری مندرسش کلاهی لبه دار دارد وعینکی آفتابی روی آن گذاشته و لباسی رنگ و رو رفته به تن دارد، و مقابل آتشی نیمه سوزان در کنار دیوار مخروبه ای ایستاده بود.
دقایقی صحبت بر ما روشن کرد که 10 سال است که از خانه گریخته و در تهران خیابان خواب است، و یک سؤال که به راستی زندگی او در سوز سرما ی زمستان و عطش گرمای تابستان و تاریکی شب چگونه می گذرد؟ به یاد سهیلا می افتم که 15 سال بی خانمان بوده و عاقبت... کجاییم که هیچ گاه نمی بینیم؟ همیشه خوابیم ...ا اصلاً هستیم؟ در موجودیتمان شک دارم ...
در اندیشه همین ها درخیابانی تاریک رو به جلو می رفتیم که نگاهمان روی شبح مردی که در میان تاریکی با دست هایی که به علامت طلب از بدن فاصله داده بود و به سوی ما می امد متوقف شد. جلو تر که امد، چهره اش در اندک نور خیابان بیشتر آشکار شد، پسری جوان با موهایی چرب کرده و موج دار و هیکلی دیلاق با نگاهی طلبکار به همراهانمان از ما پرسید " شما دنبال خونه می گشتین؟ " در همین لحظه صاحب مغازه آرایشگری با لبخندی موذیانه در ماشینی که کنار ما در خیابان پارک شده بود ما را زیر نظر داشت، تازه متوجه شدیم که کجا بودیم و چه اتفاقی برایمان در شرف وقوع بود!! و حالا به جرأت می گوییم که فاصله فرار دختری از منزل تا به تباهی کشیده شدنش تنها 30 دقیقه ناقابل است، 30 دقیقه تا تباهی، 30 دقیقه تا سیاهی ابدی، و اینگونه بود که فهمیدیم که فاصله ای به باریکی تار مویی با دخترک بی پناهی که در خیابان به دنبال پناه است داریم، ما تمام اینها را در گهنم فراموشی همین شهر دیدیم...
سنگ اول و نگاه هرزه ای به مرد
سنگ دوم و فریاد هرزه به آسمان!
سنگ سوم و قطره اشکی از هرزه بر زمین!
سنگ چهارم ...
سنگ پنجم...
سنگ صدم و هروله ی هرزگان بر عالمیان!
آه کجاست آرامشی که سالیان است در آرزویش هستیم ؟!
کجاست نگاه پاکی بر تن هایمان ؟
کجاست دستان پرمحبتی که جز از برای عیشی زودگذر ،نوازشی عاشقانه کند؟!
کجاست آغوشی تا مامنی باشد بر درد های بی پایانمان ؟!
کجاست ؟!
یک روز سنگباران مان می کنند و روز دگر حلقه آویز ؟!
به کدامین گناه ما را بر چوبه های جهل خود می آویزد ؟!
به کدامین اشتباه ما را مدفون خاک سردی می کنید تا سنگ های خشم و نفرت تان را بر ما فرود آرید ؟!
الله اکبر ...
الله اکبر ...
صدای الله اکبر شان گوشها را کر می کند!
خبری در راه است !
الله اکبرشان خاموشی خورشیدی دیگر را خبر میدهد...
محدثه شریفات
نوشته واريس ديري و كاتلين ميلر- ترجمه شهلا فيلسوفي و خورشيد نجفي- نشر چشمه
كتاب “گل صحرا”داستان زندگي دختري شجاع از قلب صحراي سومالي است.داستان تلاش و كوشش دختري آفريقايي براي رسيدن به استقلال ، براي خلاصي از تبعيض، فقر، ظلم، ستم، تعدي و به حراج گذاشته شدن وجودش.
داستان سفري براي رسيدن به آينده اي بهتر و ايستادگي در مقابل آيين ها و سنت هايي كه او متعلق به آنهاست.
ازدل صحرا تا قلب اروپا …
داستان در برخي مواقع به نظر تخيلي مي آيد! مگر مي شود؟ در واقعيت امكان ندارد!ولي اين داستان واقعي است!
نا گفته نماند كه از ميان هزاران هزار دختر سوماليايي ، تنها يك دختر چنين سرنوشتي پيدا كرده است.
“ختنه زنان” محور اصلي “گل صحرا”است.در اين كتاب با صراحت در خصوص ختنه زنان در ميان مسلمانان سومالي صحبت مي شود. از نگاه يك زن كه خود در سن 5 سالگي ختنه شده است. صحبت از احساسات واقعي يك زن است ! يك شاهد، يك قرباني !
با اينكه در خصوص ختنه زنان اطلاعات نسبتا كاملي داشتم ولي با خواندن بعضي سطور اين كتاب مو بر تنم سيخ شد. شايد باور نكردني باشد كه هنوز كه هنوز است بسياري از دختران سرزمين من نمي دانند نقاطي در اين كره خاكي وجود دارد كه چنين بلاي وحشتناكي بر سر دخترانشان مي آورند. اين را وقتي متوجه شدم كه در هنگام صحبت در خصوص اين كتاب با چنين سوالاتي مواجه مي شدم: چي؟ ختنه زنان؟ يعني چي؟ يعني چه جوري؟
از اين رو خواندن اين كتاب را به تمامي زنان و دختران سرزمينم پيشنهاد مي كنم.
واريس ديري دختري سوماليايي كه در 5 سالگي ختنه شد و در 12 سالگي براي فرار از ازدواجي اجباري راه صحرا را در پيش گرفت و نهايتا به يك مدل بين المللي و سخنگوي زنان در آفريقا تبديل شد در اين كتاب مي گويد:
“وقتي چيزي را نداري قدر آنرا مي داني ما چون چيزي نداشتيم قدر همه چيز را مي دانستيم”
در آخر مي گويد:” حس مي كنم خدا بدن مرا كامل آفريده اما مردان مرا غارت كردند ، قدرتم را گرفتند و از من موجود عليلي ساختند و زنانگي ام را به تاراج بردند”
به اميد روزي كه دنيا براي زنان جاي امني شود.